تبليغاتX
سرزمین شعر
سرزمین شعر
 
قالب وبلاگ
 

 

هر چه کردم که از ان چشم سیاهت،اما...

نه فراموش نشد طرز نگاهت ،اما...

 

کاش می شد بشود سهم من ان لبخندت

یا که یک بوسه از ان صورت ماهت ،اما...

 

دیدن ماه مرا یاد تو می اندازد

دیده ام بین تو و ماه شباهت ،اما...

 

دلخوشم من به همین ثانیه هایی که تو را...

دلخوشم اینکه بمانم سر راهت ،اما...

 

کاش یکبار هم اخر تو خطایی بکنی

ومن ان لحظه شوم سهم گناهت ،اما...

 

ارزویم همه این است که یکبار فقط

حس کنم اینکه شدم پشت و پناهت ،اما...

 

هرکه یکبار ببیند به تو دل می بازد

دیدن ماه مرا یاد تو می اندازد

 

 

این رباعی رو دقیق یک سال پیش واسه "بچه های غروب سه شنبه" گفتم کرمان که قبول شدم بعد سه سال همراهی با بچه ها ازشون دور شدم

 

هر هفته که دلتنگ همین یک روزیم

با دوری از این جمع به خود میسوزیم

ما عاشق این قرار بعد از ظهریم

با یاد شما دل به شما میدوزیم

 

الان میبینیم بعضیا هم خوب نمک خوردن و نمکدون شکستن.دمشون گرم

 

 

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:2 ] [ محسن مزوری ] [ ]
عجب اوضاعی شده بچه ها رو دیدم همه بی رمق‌‌  بی حال بی شعر

اومدم جهرم به خدا حالم گرفته تر شد

با اینکه خودم بعضی از این رباعیارو دوست ندارم اما گفتم بچه ها بخونن شاید یه لبخند رو لباشون نشست 

 

این روسری روی سرت خوشرنگ است

ان صورتی رنگ دفترت خوشرنگ است

بین خودمان بماند اما خانم

ماشین سمند مادرت خوشرنگ است

 

با شعر و غزل تو را هماغوش کنم

هی بوسه بگیرم از لبت نوش کنم

یک لحظه فقط برادر شرعی من

بگذار .....................................   واسه یکی از بچه ها گفتم.مطمئنم خودش میاد کاملش میکنه .کامنتارو بخونید.خودتون هم کاملش کردین واسم کامنت بزارید.البته این شعر کامله .چون یه کم چیز بود ننوشتم

 

من حال خوشی ندارم و بیماری

افتاده به جان من و من انگاری

سر مست تو و خراب در خود شده ام

ای دختر ترم اول معماری

 

هر صبح و شب اینجا متصل میگردند

پیوسته شبیه گرد و گل میگردند

انگار که کل رشته ی معماری

همواره درون سوله ول میگردند

 

ای احمق بی شعور ای گاو الاغ

ای وسعت بینی تو منقار کلاغ

الحق که خدا خوب تراشیده تو را

خرطوم بلند فیل برجای دماغ

 

رباعی دوم  ۱۸+

رباعی چهارم  مصرع اول رو سر هم بخونین(تقدیم به بچه های رشته ی معماری دانشگاه ازاد جهرم .همیشه بچه های عمران و معماری با هم کلکل داشتیم)

[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 1:14 ] [ محسن مزوری ] [ ]
 

 

 

س لام

 

به زنبوره میگن میتونی توی ۱۰دقیقه ۳تا گل

 

 

بخوری؟؟

زنبوره میگه: مگه من استقلالم

 

[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 14:34 ] [ محسن مزوری ] [ ]
ا

شب یلدا تولدمه   .   ۲۲سالم کامل میشه   .   بچه های خوابگاه از الان دارن تدارک میبینن  .

تولدم مبارک           

 

این غزل هم تقدیم به همه ی دوستان    .   علل الخصوص تک تک بچه های غروب سه شنبه[خدا رحمت کنه انجمنو]

 

اغوش خود را باز کن تا بار دیگر

من اوج گیرم بر تنت مثل کبوتر

حالا ببین وقتش رسیده تا ببینی

حس مرا نسبت به خود این حس برتر

با هم نشستن خنده و هی فال هی فال

هی حافظ و هی بوسه و حالا چه بهتر . . .

اینکه بگیری دست من را توی دستت

هر چه که میگویم یقین دارم که باور . . .

داری ولی حالا بیا همراه با هم

اغاز پروازی دوباره توی بستر . . .

حیف انتهای پر کشیدن ها سقوط است

تا اوج ها رفتم ولی من رو به اخر

 

حالا تمام اوج من پایان گرفته ست

تا شوق پروازی دوباره توی بستر

[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 11:6 ] [ محسن مزوری ] [ ]
 

رفتی اما نشد از دست تو ازاد غزل

 

اصلآ از طعم لبان تو نیفتاد غزل

 

رفتی اما نتوانستی از ان دل بکنی

 

یعنی با کل نفس های تو همزاد غزل

 

وقتی این شاعری و عاشقی در هم امیخت

 

به تو یک زندگی تازه تری داد غزل

 

گاهی با غصه و با درد تو همراه شد و

 

گاهی اوقات شبیه خود تو شاد غزل

 

رفتی این بار ببین گرگ زیاد است زیاد

 

نده موهای خودت را نده بر باد غزل

 

 

 

[ چهارشنبه بیستم بهمن 1389 ] [ 1:13 ] [ محسن مزوری ] [ ]
 

 

و تنم روی تنش هی به تکاپو افتاد

 

مثل یک شیر به روی تن اهو افتاد

 

لحظه ای بهت و سکوت اشیا توی اتاق

 

بعد بین همه شان شور و هیاهو افتاد

 

خیره بودند همه بر تنمان توی اتاق

 

پیش پای من و او شرم به زانو افتاد

 

جای لبهاش به روی تن و بر صورت من

 

بر تنم نقش لبش مثل یک الگو افتاد

 

عطر و بوی نفسش در نفسم می پیچید

 

نا خود اگاه به یاد گل شب بو  افتاد

 

لحظه ای خوب و خوشایند برای من و او

 

ناگهان اخم بر ان گوشه ی ابرو افتاد

 

"نکند صبح شود تو بروی و دیگر......"

 

او که با چشم پر از اشک به پهلو افتاد

 

 

اینچنین فکر نکن پیش تو من می مانم

 

و برای تنت  همواره غزل  می خوانم

 

 

[ یکشنبه ششم تیر 1389 ] [ 1:12 ] [ محسن مزوری ] [ ]
 

طرح زیبای تنش  اه  خدا عالی بود

 

جای یک بوسه میان من و او خالی بود

 

سال هشتاد و نمی...چند، خدا یادم نیست

 

این مهم است که ان سال عجب سالی بود

 

بارش نم نم باران و غروب پاییز

 

بوی خاک و نم باران چه قدر عالی بود

 

خنده بود و غزل و عشق،‌ دو فنجان قهوه

 

روی ان میز فقط خنده و خوشحالی بود

 

قهوه همواره نمادی است میان عشّاق

 

طبق معمول پس خوردن ان فالی بود

 

چشم او و ته فنجان، و هی خنده ی من

 

ان اداهاش شبیه زن رمّالی بود

 

صد سوال از لب او بود و جواب از لب من

 

یاد ان روز عجب روز و عجب حالی بود

 

بعد از ان رفت و دگر هیچ ندیدم او را

 

همه حرفاش دروغ و همه پوشالی بود

 

 

حیف‌‌ِ لحظاتی که با عشق به او سر کردم

 

کاش می شد که از ان خاطره ها برگردم

 

 

 

[ پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 ] [ 8:58 ] [ محسن مزوری ] [ ]
 

من حال خوشی ندارم و بیماری

 

افتاده به جان من و من انگاری

 

سر مست تو و خراب در خود شده ام

 

ای دختر ترم اول معماری

 

 

[ چهارشنبه پنجم اسفند 1388 ] [ 8:3 ] [ محسن مزوری ] [ ]
 

 

با من بمان اینجا هوای این غزل خوب است

 

امشب برای با تو بودن این عمل خوب است

 

امشب کنار هم شب تاریک را با عشق

 

تو هم بگو حرفی بزن که لااقل خوب است

 

حالا ببین وقتش رسیده تن دهی خانم

 

حتی اگر راضی شوی جنگ وجدل خوب است

 

اما برای بودن و ماندن کنار تو

 

گاهی دورو بودن و گاهی هم دغل خوب است

 

دیگر نفوس بد نزن مشکل تراشی بس

 

با من بمان اینجا عزیزم این محل خوب است

 

هر بوسه ام یک وسوسه یک حس تازه تر

 

خانم چقدر این صحنه های مبتذل خوب است

 

 

همیشه عشق و عاشقی و من تو را خیلی.....

 

همیشه خامت کرده ام این راه حل خوب است

 

 

[ جمعه بیست و سوم بهمن 1388 ] [ 1:23 ] [ محسن مزوری ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

30اذر 68ساعت4صبح یه بچه ی3کیلویی توی بیمارستان مطهری"جهرم"به دنیا اومد و براساس یه رای گیری با اکثریت ارا اسم محسن واسش انتخاب شد.
توی18سالگی با ادمای نابابی رفیق شد و پاش به انجمن شعر"غروب سه شنبه"باز شد
حالا هم توی دانشگاه بعثت کرمان مهندسی عمران میخونه.
پسر بدی نیست،باور کنید

آخرين مطالب
لینک دوستان
امکانات وب
Top java codes